یادداشت مهمان، احسان اقبال سعید ابواسحقی، پژوهشگر: این روزها که جنگ، نفیر و سفیر ویرانگرش شنیده میشود، گاه فصل تمایز و همان پل صراطیست که تفاوت میان آدمها و لافها را آشکار میکند؛ تفاوت میان گزافها و کوسهای بلندِ وطندوستی و سینهچاک کردنها و آب به چشم آوردنها برای خاک ایران، با کسانی که حالا جان را در پستوی خانه نهان کردهاند.
در آن سوی قصه اما، ایستادن، سینه سپر کردن و نهراسیدن از مرگی که پایاننمایی شده، جلوهگر است؛ ایستادن بیپروا برای یک معنای بلند که الهیست، در آسمان است و فراتر از آستان و دستان این انسان نحیف و اینجاییست. ایستادن تا پای جان، جانبازی کردن، تدبیر کردن برای خاکی که اهورایی، الهی و علویست و البته پایان و مرگ را به گونهای دیگر دیدن، تفسیر کردن و آن را سعادتی به نام «شهادت» تصویر و تصور کردن، بسیار در پیش چشم است.
من پرسشگر این معنا هستم؛ آدمی که محسوس و ملموس است، صدای باران را میشنود و از دیدن هجوم سیلاب به سمتش بیتاب میشود، فریاد میکند و میگریزد تا یک روز، یک ساعت، یک دم یا یک ثانیه جان از مهلکه به در ببرد؛ او میخواهد همین زندگی را حتی با همه رنجها، فریادها، بیدادها، نشدنها و این «خرمای بر نَخیل»، یک روز تمدید کند و هیولای مرگ را به تعویق بیندازد.
در جان کشیدنِ این «نبود شدن» و شادانه پای بر زمین کوفتن در انتظار این پایان، و از کسانی که دوستشان دارد و دوستش دارند خواستن که برای پایان او آرزوی شهادت بکنند، یعنی چه؟ مگر انسان به دست خودش، به آرمان خودش و با فریاد خودش آرزوی نبودن میکند؟ این شهادت چه معنای بزرگیست که انسانِ عادیِ در بندِ منافع و مواهب را ــ که هراسان از پایان است، از چشمهایی که دیگر گشوده نمیشود، از احساساتی که ادراک نمیشود، از گذاشتن و رفتنِ عزیزان و رسیدن به سنگی بر گوری، و حتی کمتر از آن، پیکرهای «اِرباً اِربا» ــ دگرگون میکند؟ چگونه است که انسان به این آستان میرسد؟
این پرسش مهیب و بزرگ به ما میفهماند که انسان چیزی فراتر از همه ادراکهاست. انگار انسان فقط گوشت، پوست، استخوان، منفعت، گرد کردن و تراشیدن نیست؛ چرا که هراس، بزرگترین زندان بیمیله جهان است. آدم میخواهد حقایق را انکار کند، از تلخیها بگذرد و باور نکند که ابر سیاه «نبود شدن»، اتفاقات ناخوشایند یا تفسیر ناخوشایند او از آنها، بالاخره بر بامش، بر زمانش و بر روزگارش مینشیند.
او گمان میکند با چسباندن برگ درختی پشت پنجره، میتوان تابش خورشید را انکار کرد. این رفتاری معمول و شاید در تفسیر عموم کسانی که بر این کرهی خاکی قدم میزنند، معقول باشد؛ اما در جستوجوی معنا، انسانی که بودن را تجسم و ترجمانِ «حضور در میدان» میداند، دست، چشم، گام زدن، تفکر و قلم زدن را همه و همه در جهت «شدن» انسان به معنی تعالی، فرارفتن و گسستن از جهانی میبیند که هرچند عزیز است، اما در انتهایش قفسیست برای آدمی که میخواهد بال باز کند؛ برای آدمی که باورمندِ رانده شدنش از یک بهشت الهی و الهیاتی است؛ بهشتی که بزرگترین نعمتش، بودن و خفتن در قرب خداوند و در کنار معنای حقیقی و تجسم واقعی کردارها، گفتارها، نمودها و باورهاست؛ جایی که از این انسانِ درگیر در حرص و آز خبری نیست؛ از این انسانی که میجوید، میجود، میدرد، کنار تنی آرام میگیرد، شادمان میشود، به چیرگیاش فخر میفروشد و گمان میکند انسان همین است!
در مقابل، انسان باورمندی که از بهشت خداوندی بر زمین آمده ــ و زمین نیز آفریدهی خداوند است و هر چه از دوست رسد نیکوست ــ برای آبادانی و تبدیل آن به جایی بهتر میکوشد، اما دل در آن نمیبندد. او این جانبازی، فدا کردن خویش و فنا شدن را نه نیست شدن و نبودن، که پیوستنِ ذره به خورشید به شمار میآورد. این اشکها را شادی میبیند و تعریف دیگری فراتر از تفاسیر پیشین (یعنی خاک شدن جسم و نابودی) ارائه میدهد؛ و این تفاوت انسان الهیاتی است با انسانی که تنها بر حسب وظیفهای، منبعی و مقصدی مادی قدم برمیدارد.
حالا در میان فرود آمدن این پرتابها [موشکها و گلولهها] و وقتی که جان در پستوی خانه نهان است، میبینیم کسانی در عین جوانی، جان را در مشت میگیرند؛ آنها شورمندانه از یک معنا دفاع میکنند که خاک نیست، بلکه فراتر از آن و یک «باور» است. بیش از آن، درخت ریشهداریست که به درخت پربرگ ایران آویخته و آمیخته است؛ با اندیشهی والایی که انسان را در همین معمول بودن، زیستن و مردن نمیبیند. انسان الهیاتی که بودن را در معنا میخواهد، چه تفسیری دارد؟ انسانی که به هر قیمتی، به نانپارهای که پیش او بیندازند قانع نیست؛ انگار درازنای تاریخ ما، انسان را برای شهادت میپرورد.
اندیشمندی مثل مولانا فریاد میکند و در تنهاییاش نوحه میخواند؛ انگار او ترجمانِ معصومیت علیبنابیطالب است که سر در چاه میگفت: «دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر / کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست». لیاقت و شأن این انسان که تجسم آرمان الهیاتیِ آدمی رنجور و خسته، اما از پا ننشسته است ــ کسی که شمشیر زده، قلم زده و باور پروریده ــ تنها انبار کردن شکم، گرد کردن زر، و نشستن و برخاستن با مهرویان نیست؛ چرا که تمام اینها را پایانی هست و پس از آن ندامتی. هر چیزی را که پایان و ندامتی است، شایسته استغاثه انسان و دستیازی به آن نیست.
انسان ذرهایست از یک کلیت بزرگ به نام خداوند؛ او پیامبری در درون خود به نام «عقل» دارد؛ عقلی که معنا میپرورد، میجوید و آرام نمیگیرد. این آرام نگرفتن مگر جز همان است که بگوییم: «موجیم که آسودگی ما عدم ماست»؟ انسان بدون معنا و بدون آرمان، هیچ است و بزرگترین آرمان، همان معنای زندگی و پایان آن است. اگر بپذیرد که آدمی با چشم بربستنی «با هفتاد هزار سالگان سر به سر» و در حکم آهن و سنگی بیجان میشود، پس شأن آدمیزادی، شأن گفتن، نوشتن، برای بهبودی حال قدم برداشتن، جانبازی کردن و تندیس شدن برای چیست؟
بله، آغاز و مسیر اینهاست که آدم را انسان میکند و او را شایستهی نازل شدن آیات الهی بر جانش میسازد؛ اما باز معتقدم پایان آدمیست که خط ممیز این دفتر است؛ اینکه تو انسانی، یا نباتی، یا جمادی، یا ذرهای ناچیز کنار دیگر آمدهها؟ اگر مرگ فقط «نبود شدن»، هراس از دل کندنِ ناگزیر و ناتوانی باشد، پس این آدم با اسبان، گیاهان و درختان یکیست و انسان نیست. اما وقتی زیستن را نه به هر قیمت و لذایذ را نه با هر کیفیت میپسندی و ایستادگی میکنی، این همان «زیستن حسینی» است که آدم میسازد؛ انسانی که زندگی را به غایت دوست دارد، عاشق بودنهاست، چشم سیاهی را ستایش میکند و از عبادتی چون قدم زدن در مسیر حجاز لبریز میشود؛ اما اگر لازمه رفتن به بادیه حجاز را سر خم کردن و گذشتن از تمام آرمانها و آستانهای انسانیت بداند، حتی قید طواف کعبهی خدا را هم میزند! چراکه انسان خود کعبهایست و خود لباس احرام بر تن دارد؛ به وقت شرم، به وقت آزرم و به وقت دل سوختن بر معصومیت غزالی و آهویی.
این انسان است؛ این انسان است که پیامبرِ درون و لیاقت زیستن و ماندن دارد. پایان برای او انگار ختام داستان نیست؛ انگار آن انسانی که در مسیر الهی و آرمانی قدم زده و حالا جان میدهد، نه به سان همگان، که به سان نظرکرده الهی و مانند پروانهایست که گرد شمع میگردد؛ ذرهای که میخواهد با خورشید یگانه شود. این معنای بلند شهادت است که این روزها در پیش چشم میبینیم و گاه درنمییابیم و گاه میهراسیم و میلرزیم. بیشتر از آوارِ پی و ستون خانهها، قلب و دلهای ما میترسد؛ ترسهایی گاه بیدلیل و گاه با دلیل؛ چرا که ما آدمیم و هراس، بزرگترین زندان بیسخت و ستون و میله جهان است. این حکایت انسان است در پایان راه؛ کدام انتخاب؟


نظر شما